visited *loading* times
چندي پيش، درست خاطرم نيست شايد دو سه هفته قبل يا بيشتر، سايت گويا يك نظرسنجي درباره محبوب ترين شخصيت سياسي ايران كرده بود و بعد طبق معمول حرف و سخن بر سر اين نظرسنجي پيش آمده بود كه دستكاري شده و فلان و بهمان. به اينش كار ندارم. يكي از كساني كه ادعاي دستكاري را مطرح كرده بود، ابراهيم نبوي بود كه گفته بود گويا طرفداران علي جوادي در حزب كمونيست كارگري دراين نظرسنجي تقلب كرده اند. آقاي علي جوادي هم پاسخ نبوي را بر خلاف انتظار، محترمانه و به دور از عصبانيت هاي هميشگي اش داده بود. اما پاسخ نبوي به آقاي جوادي برايم سخت هضم بود. از اين رو اين نوشته را نوشتم تا براي سايت گويا بفرستم و درست در همان شب كامپيوتر خانه خراب شد و اينترنت قطع. تا به امشب. امشب نامه اي از نبوي به شاهرودي رئيس قوه قضائيه خواندم. لحن نرم و پر از مداراي اين نامه بر آنم داشت كه حتما اين مطلب را منتشر كنم. حالا ديگر مي دانم براي چاپ اين مطلب دير است پس آن را براي نبوي عزيز ايميل مي كنم و در اينجا هم مي آورم. ضمنا پاسخ نبوي به جوادي را مي توانيد در اينجا بخوانيد
داور عزيز سلام
با اين نامت در روزنامه زن آشنا شدم. شايد مرا به ياد نياوري. آنروزها من خبرنگار تازه كاري بودم كه از شوق كار تمام وقت در يك روزنامه، سر از پا نمي شناختم. در آن روزها از تو بسيار آموختم. يادم هست يك روز كه بعد از چندين بار صبوري، كارم با دبير سرويس انتصابي به جر و بحث كشيد، به اتاقت آمدم تا طبق روال روزنامه «زن» با سردبيري كه از همه دبيران به بچه ها نزديكتر بود درددل كنم. آنروز با صبوري حرفهايم را شنيدي و در پاسخ فقط يك جمله گفتي: قدرت خيلي كثيف است حتي كثيف تر از پول.
داور عزيز؛ ديروز پاسخت را به «علي جوادي» در سايت گويا خواندم. انتظار داشتم مثل هميشه با متني پر از تسامح و گذشت كه حتي در تلخترين روزها هم رگه طنزش را حفظ مي كند روبرو شوم. مثل پاسخي كه به محمدعلي ابطحي داده بودي. تو مثل هميشه آنقدر نرم و ظريف نوشته بودي كه آقاي ابطحي كه درحقيقت توهين بزرگي به همه زندانيان سياسي كرده بود از گفته پشيمان شد و عذرخواهي كرد. منتظر چنين نوشته اي بودم اما آنچه خواندم سراسر توهين بود و دشنام نه به شخص «جوادي» كه شخصا اورا برنمي تابم كه به يك تفكر و ايدئولوژي. تو در جاي جاي نوشته ات نه «جوادي» كه انديشه او را به باد تمسخر گرفته بودي. فكر كردم حتما طنز نوشته اي . دوباره به آغاز برگشتم اما اثري از طنز نديدم. اين يك فحش نامه بود.
دلم گرفت. براي تمام كساني كه حداقل 100سال است كه به پاي اين تفكر خون ريخته اند. براي تمام كساني كه 100 سال براي اين تفكر مطالعه كرده اند. براي تمام كساني كه دههاسال زير سيطره مخوف ترين و كثيف ترين حكومتها زندگي كردند اما حاضر نشدند اين انديشه را به لجن بكشند.
دلم گرفت. براي گلسرخي،براي دانشيان، براي شكري. دلم براي خواهرم گرفت،آنروز كه بعد از شوي تلويزيوني اعتراف كيانوري گريه كرد. دلم براي برادرم گرفت كه نيمي از سال 60 را در خانه پنهان بود تا بالاخره از وطن آواره شد و در همان آوارگي مرد.
يادم آمد سال 1989 يا 90 بود كه تلويزيون صحنه اي از نمي دانم كدام كشور شرقي نشان داد كه پرچم سرخ را به آتش مي كشيدند و مادر 50 ساله نمازخوانم تاب ديدن اين صحنه را نياورد و گفت براي بالا رفتن اين پرچم خيلي خون ريخته شده سزاوار نيست اينگونه به آتشش بكشند.
و حالا تو داور عزيز بي هيچ تسامح و تساهلي بيرحمانه طرفداران اين پرچم را به باد استهزا و ناسزا مي گيري.
من كمونيست نيستم. اصولا من طرفدار هيچ ايسمي نيستم. من آنچنان از سلطه يك ايدئولوژي برروح و فكر انسان هراس دارم كه حتي با تمام تعلق خاطري كه به تفكرفمينيستي دارم هميشه فمينيست بودنم را موكول به هزار اگر و اما مي كنم. من قصد دفاع از كمونيستها را هم ندارم كه خود هزار وسيله و رسانه براي اين كار در اختيار دارند. روي سخن من با توست داور عزيز با تويي كه بسيار مرا آموختي و يادم دادي كه از قدرت بترسم.
امروز با خواندن اين نوشته ات بخصوص آنجا كه آقاي جوادي را به خيل عظيم خوانندگانت توجه داده اي ياد آن جمله ات در روزنامه زن افتادم. داور جان نكند خودت هم قرباني قدرت شده اي؟ من باور نمي كنم. براي من تو هميشه همان داور ساده و دور از نخوتي هستي كه حتي ناشناس ترين خبرنگاران را هم دعوت به خواندن نوشته هايش مي كرد. همان داوري كه هرروز در پايان ساعت پر كار روزنامه، بچه ها بيتاب شنيدن لطيفه هايش بودند. همان داوري كه به راحتي يك كودك باهمه درددل مي كرد.
نمي خواهم باور كنم كه انسانها هيچگاه تغير بنيادي نمي كنند. نمي خواهم باور كنم كه همه انسانها روزي به اصل خويش برمي گردند كه از اين طرز فكر بيزارم. اما اين نوشته از آن داوري نبود كه من از 7سال پيش مي شناسمش. من هيچگاه نخواستم «سيد ابراهيم نبوي» 20 سال پيش را بشناسم و بدانم كه بوده و چه مي كرده. اما اين نوشته گويا از آن او بود.
باز هم شب و دلتنگي. باز هم شب و سكوت. باز هم شب و تنهايي. پنجره را مي گشايم نه به روي كوچه كه «هوا بس ناجوانمردانه سرد است». پنجره اي مجازي به روي دنيايي نه خيالي كه به سختي و سنگي واقعيت.
«باز هواي وطنم آرزوست». اي بيچاره هنوز شش ماه نشده كه غربت گزيده اي. مي دانم اما دل را هواي ديگري است كه دليل و برهان را تاب نمي آورد. پس رو به سوي وطن مي كنم:
براي مهريه سقف تعيين مي كنند. حكم اعدام شهلا جاهد تأييد مي شود. افسانه نوروزي هشتمين سال انتظار ش را سپري مي كند و هر شب خواب طناب و تير مي بيند. شوهر كبرا رحمانپور در جلسه حل اختلاف حاضر نمي شود و پيغام مي دهد كه تنها با مرگ كبرا آرام مي گيرد.
قاضي ديوانه، مستي را مي ماند كه زنجير به دست دارد و هيچكس را دل نزديك شدن به او نيست. مي چرخد و زنجير مي چرخاند. مي بندد و فيلتر مي كند. استخوان مي شكند و حرمت مي درد.
«فرشته قاضي» اما زنانه ايستاده است. هيچ تعجب نمي كنم اگر آستانه تحمل زني را بالاتر از مردان مي بينم كه اين ديار به تعداد تمامي زنانش، زن بلند آستانه دارد. فرشته قاضي ايستادگي را نه در برابر پدر و برادر و شوهر و نه حتي در برابر جامعه اي كه هميشه از او بالاتر ايستاده است كه اين بار در برابر نظامي معنا مي كند كه 25 سال هيچ ايستادني را تاب نياورد و تنها شكست و بست و خرد كرد. فرشته قاضي اما ايستاده است. او را خوب مي شناسم. مي دانم كه هيچ كوهي كه نه، تپه اي هم حتي پشت سر ندارد. او را خوب مي شناسم. مي دانم كه هيچ باند و دسته و گروهي او را دلگرم به ياري نمي كنند و او ايستاده است. ايستاده است تا شهلا و كبرا و افسانه دلگرم شوند. سياه چال هايي كه زانوان مرداني چون كيانوري و سحابي را خم كرد اينك زني را مي بيند كه سياه بودنشان را به سخره گرفته و زنجيرهايشان را يكي يكي پاره مي كند.
«باز هواي وطنم آرزوست». من اين سوي دنيا در سرزميني كه نه زمينش مي لرزد و نه آبهايش طغيان مي كنند در كنار پنجره اي نشسته ام كه هميشه نور دارد. پنجره اي كه ستاره ها و ماه را به اتاق مي آورد و آنقدر مستت مي كند كه فراموش مي كني اين پنجره از آن تو نيست. براي من كه سخت هواي وطن دارم اين خبر دلنشين است. حتي اگر استخوان شكسته فرشته ديگر هيچ گاه شفا نيابد. اين خبر دلنشين است حتي اگر كبودي هاي كينه هيچگاه از ذهن و تن فرشته پاك نشود. نمي دانم چقدر حق دارم. كاش كسي به من بگويد. هواي وطن دارم.
از وقتي يادم مي آيد قرآن بود و حافظ و سفره اي سبز كه همه را به نشستن دعوت مي كرد. از وقتي يادم مي آيد هفت سيني بود پر از شهد و شيريني و تلخي اگر داشت به هزار بهانه از سفره حذفش مي كرديم. (مادر هيچوقت نمي گذاشت سركه بر هفت سين بنشانيم كه آن را جعلي و اصلش را عسل مي دانست) شمعي اگر بر اين سفره بود كنار گل بود و شيريني.
حالا با گذر از دهه سوم عمر، عزيز 5ساله اي كه نيك مي داند عزيزترين است و حرفش ردخور ندارد، كاج سبزي به خانه مان آورد كه ستاره و زنگوله دارد و پاپا نوئلي كه شب از پنجره داخل مي شود و هدايا را زير اين درخت مي گذارد.
نمي دانم بخندم يا بگريم. هرچه هست خنده اوست كه ديگر نيك فهميده ام زندگي ام را به پايش داده ام. نوش جانش.