visited *loading* times
دوستان عزيز
لطفا از اين به بعد مرا در اينجا بخوانيد
خيلي وقته كه يك موزيك خوب گوش نكردم. خيلي وقته كه يك كتاب خوب نخوندم. خيلي وقته كه يك فيلم خوب نديدم. خيلي وقته كه زندگي نكردم
پسركم امشب موقع خواب دوباره ناخن هاش رو جويد. حيلي وقت بود كه اين كارو نكرده بود
مصاحبه مرا با زهرا كاملي - همان كه قبلا خبرش را كار كرده بودم - مي توانيد در اينجا بخوانيد.
همه اش تصادفي است. مي خواهم باور كنم كه تمام چيزهايي كه در اين 6ماه ديده ام تصادفي بوده. نمي خواهم باور كنم كه در يك كشور ضدخارجي زندگي مي كنم نه حتا در يك شهر ضد خارجي. همه اينها تصادفي است.
همه چيز از آن فروشگاه لعنتي شروع شد. هنوز يك ماه نشده بود كه به آلمان آمده بوديم. براي پس گرفتن گرويي شيشه ها با پسركم جلوي دستگاه اتوماتيكي كه شيشه ها را تحويل مي گيرد ايستاده بوديم و درست طبق دستورالعمل دستگاه، شيشه ها را يكي يكي داخلش مي انداختيم كه ناگهان دستگاه از حركت ايستاد و شروع به كشيدن بوق اخطار كرد. پسركم كه آنروزها (و البته اين روزها نيز) از هر اتفاق نابهنگامي وحشت زده مي شد، با ترس و نگراني مدام از من مي پرسيد چه اتفاقي افتاده و من كه نمي دانستم چه شده منتظر بودم تا بوق اخطار خود به خود قطع شود. ناگهان يكي از فروشنده ها در حالي كه بلند بلند حرف مي زد و البته ما هم چيزي از حرفهايش نمي فهميديم به طرف ما آمد. چرخ خريد ما را كه جلوي دستگاه بود تقريبا پرت كرد و يكي از دكمه ها را فشار داد. بعد هم به اتاقك پشتي دستگاه رفت. من كه كاملا جا خورده بودم نمي دانستم چه كار كنم كه مرد جواني از كارمندان فروشگاه جلو آمد و گفت اتفاقي نيفتاده الان دستگاه درست مي شود. و بلافاصله هم دستگاه شروع به كار كرد و كار ما تمام شد. اما برخورد آن زن فروشنده بر دلم ماند.
نمي دانم شايد اگر يك آلماني هم جلوي آن دستگاه ايستاده بود آن زن فروشنده همانطور برخورد مي كرد. اين فقط يك تصادف بود.
از مهدكودك پسركم راضي نيستم. او را ساعتها به حال خود مي گذارند. هيچيك از مربيان سعي در برقراري ارتباط با او نمي كند. چندين روز پياپي بعد از اينكه او داخل كلاسش شد از پشت شيشه نگاهش كردم. ساكت وسط كلاس مي ايستد و هيچكس طرفش نمي آيد. يك روز آنقدر آنجا ايستاد تا به گريه افتاد. مادر يكي از بچه ها پيشنهاد كرد كه از بچه ها بخواهم آخر هفته ها به خانه ما بيايند تا هم زبان پسرك قوي شود و هم راه ارتباط را فرا گيرد. هفته بعد از همان مادر خواستم تا پسرش را به خانه ما بفرستد. قبول كرد و من و پسركم خوشحال از اين كه فلورين قرار است به خانه ما بيايد براي روز شنبه كلي برنامه ريختيم. قرار شد من شيريني مخصوص خودم را برايشان درست كنم و بابايي هم با پسرك اتاقش را مرتب كنند. حتا لباس خانه اي را كه مي خواست بپوشد از شب قيل آماده كرد. صبح شنبه مادر فلورين تلفن كرد و گفت من امروز بايد بروم سر كار و نمي توانم فلورين را به خانه شما بياورم. قرار شد براي هفته بعد بيايد. تا جمعه شب هفته بعد هم خبري نشد. با موبايلش تماس گرفتم و روي ميل باكس آن پيغام گذاشتم اما باز هم خبري نشد.
هفته بعد از مادر اريك كه پسرك بسيار دوستش دارد خواستم اريك را به خانه ما بياورد. اما گفت اين هفته نمي تواند و هفته بعد هم تولد اريك است. باشد براي بعد. به مادر ماسل گفتم او هم گفت پدر ماسل اجازه نمي دهد او به خانه كسي برود اما نگفت شما مي توانيد بياييد. و من بالاخره تسليم شدم. اينها همه اش تصادفي بود.
پسرك به اصرار در كتابخانه عمومي نزديك مهدكودكش عضو شده. نمي دانم چند درصد از بچه هاي خارجي 6 ماه بعد از مهاجرتشان عضو كتابخانه مي شوند. اصلا چند درصد از بچه هاي آلماني در 5سالگي اينقدر به كتاب و كتابخانه علاقه دارند. فكر كردم اينها ارزش است. ارزش هايي كه به خاطرش به من و پسركم احترام مي گذارند. اما اينبار هم اشتباه كرده بودم.
پسرك عاشق شازده كوچولوست. درحقيقت با او زندگي مي كند. همه جا با او مي رود و اوقات تنهايي اش را هم با او مي گذراند. هفته پيش سي دي شازده كوچولو را در كتابخانه پيدا كرد و فرياد زنان آن را به من نشان داد. آنقدر براي ديدنش ذوق داشت كه با وجوديكه شبها اجازه ندارد پاي كامپيوتر بنشيند آن شب به محض رسيدن به خانه رفت سراغ كامپيوتر تا شازده را كه تاحالا فقط از زبان بابايي شنيده بود با چشم ببيند. سي دي شروع به كار كرد ولي با صدايي بد و نامفهوم. ري استارت و دوباره گذاشتن آن هم تأثير نداشت. بار آخري كه سي دي را گذاشتيم كامپيوتر خود به خود خاموش شد.
پس فردا سي دي را پس برديم. يكي از كارمندان آن را نگاه كرد و گفت اين سي دي خش برداشته و جون نو بوده و تنها 5 نفر قبل از ما آن را امانت گرفته اند (خجالت كشيد بگويد همه آن 5نفر هم آلماني بوده اند. شايد هم گفته و من متوجه نشده ام) پس حتما در كامپيوتر شما خراب شده. برايش توضيح دادم كه از اولين باري كه آن را گذاشتيم مشكل داشت. قبول نكرد و با لحني كه هرلحظه عصبي تر مي شد گفت قيمت اين سي دي 25 يورو است و شما آن را خراب كرده ايد بايد بيشتر دقت مي كرديد. همين موقع پسرك با بيسكويتي كه در دست داشت جلو آمد تا ببيند اين بلوند لندهور چه مي گويد كه ناگهان با پرخاش به پسرك گفت خوردن در اينجا ممنوع است برو بيرون خوراكي ات را بخور! و من ديگر مطمئن شدم كه هيچ تصادفي در كار نيست.
آن ماشيني كه با وجود سبز بودن چراغ عابر پياده همچنان به طرف ما آمد و وقتي اعتراض كرديم به ما فحش داد، آن همسايه اي كه هرشب نيمه هاي شب با عربده هاي مستيش ما را از خواب مي پراند ولي يكبار هم اعتراضي از ما نشنيده و آنروز به سروصداي اندك پسرك اعتراض كرد، همسايه ديگري كه هرروز پشت پنجره نشسته تا ببيند ما زباله هايمان را در ظرف مخصوص مي گذاريم يا نه، آن كسي كه به صاحبخانه گفته اينها انباري را شلوغ كرده اند در حالي كه ما از ترس دزديده شدن حتي كارتن هاي خالي را هم در انباري نمي گذاريم هيچ كدام اينها تصادف نبوده و من بايد باور كنم كه اينجا هنوز هيتلر زنده است.
كم كم باورم مي شود كه نوشتن در وبلاگم كلي انژي مثبت با خود مي آورد. اين دومين بار است كه مطلبم را در اينجا مي نويسم بعد روي يكي از سايتها مي رود. خبر مربوط به بازگرداندن زن پناهجوي ايراني در آلمان را مي توانيد در اينجا بخوانيد.
اين خبر را با هزار زحمت و به كمك چندين لغتنامه از روزنامه نورد وست سايتونگ ترجمه كردم و دانسته هاي خود را نيز به آن افزودم. آن را براي سايت ايف تريبون فرستادم اما گمان نمي كنم در داخل ايران قابل چاپ باشد .به همين دليل در اينجا هم مي آورمش. خبر حساسيت برانگيز است بايد كاري كرد.
روز پنج شنبه دهم فوريه، يك زن 24 ساله ايراني براي بازگشت به ايران تحويل هواپيمايي شد كه فرودگاه فرانكفورت را به مقصد تهران ترك مي كرد. اما خلبان اين هواپيما از بازگرداندن اين زن بيمار به ايران خودداري كرد.
وزير ايالت نيدرزاكسن آلمان كه زهرا كاملي در آنجا تقاضاي پناهندگي كرده مي گويد هيچ راهي براي تمديد اقامت موقت اين زن وجود ندارد. اين تصميم در سطح ايالتي گرفته شده و ما ناچار به اجراي آن هستيم.
به نوشته روزنامه نورد وست سايتونگ، اين زن مدتي است كه گواهي پزشكي مبني بر عدم توانايي براي سفر ارائه كرده است ولي جون نتوانسته آن را ثابت كند هم اكنون راهي جز ترك خاك آلمان ندارد.
اين روزنامه مي نويسد: پنج شنبه يعدازظهر اين زن در حالي كه وضعيت جسماني مساعدي نداشت در فرودگاه فرانكفورت منتظر سوار شدن به هواپيما براي بازگشت به ايران بود ولي خلبان هواپيما از بسواركردن او خودداري كرد.
بنا بر اين گزارش، پزشك كشيك فرودگاه پس از معاينه اين زن نامساعد بودن حال او براي سفر را تأييد كرد.
اين روزنامه مي افزايد اين زن به دليل گرويدن به دين مسيحيت و ترك همسر مسلمانش، در صورت بازگشت به ايران در خطر سنگسار قرار دارد.
اين پناهجو هم اكنون در بيمارستاني در شهر فرانكفورت و تحت نظر اداره پناهندگان سياسي بستري است. مدير مسئول اين اداره اميدوار است كه با بازبيني مواد قانوني اي كه مانع تمديد اقامت موقت اين زن شده، اداره مهاجرت آلمان تصميم جديدي براي اين پناهجو اتخاذ كند.
به گزارش روزنامه نورد وست سايتونگ، روز پنج شنبه كميته حمايتي شوراي ايالتي نيدرزاكسن به وزارت كشور آلمان پيشنهاد كرد كه پايان اقامت موقت اين زن را به تعويق بيندازد. اما هنوز وزارت كشور هيچ واكنشي به اين درخواست نشان نداده است.
اسقف كليساي پروتستان نيز مؤكدا از مسئولان تقاضا كرده تا نسبت به اين تصميم تجديد نظر كنند.
مينا احدي نماينده فدراسيون سراسري پناهنگان ايراني شاخه آلمان نيز در مصاحبه با راديوفردا اظهار داشت: سازمان عفو بين الملل با اين زن تماس گرفته و به او گفته كه بزودي آزاد مي شود.
لازم به ذكر است كه قانون جديد پناهجويان كه از آغاز سال 2005 در آلمان به اجرا درآمده، تمديد اقامت موقت پناهجويان را بسيار محدود كرده و دست قاضي را براي بازگرداندن پناهجويان به كشورشان كاملا باز گذاشته است.
فدراسيون سراسري پناهندگان ايراني شاخه آلمان روز جمعه 11فوريه تظاهرات وسيعي را در اعتراض به اين قانون جديد در شهرهاي مختلف آلمان برپا كرد.
يك هفته اي از انتشار نامه ام به نبوي در سايت گويا مي گذرد. همانطور كه انتظار داشتم اين نامه عكس العمل هاي متفاوتي را برانگيخته است. بعضي از دوستان آن را نوشته اي از روي احساسات خوانده و مرا به جنايات رژيم هاي كمونيستي توجه داده اند. برخي ديگر جسارتم را تحسين كرده اند و بعضي نيز با بياني كه خوب با آن آشنايم مرا از وارد شدن در عرصه سياست با اين هشدار هميشگي كه سياست پدر و مادر ندارد بر حذر داشته اند. اما در اين ميان يكي از اين نظرات برايم بسيار جالب و نيز آشنا بود. دوستي گفته بود حالا كه نبوي قضيه رفراندوم را پشتيباني مي كند نبايد با او اينگونه برخورد كرد.
در پاسخ به دوستاني كه مرا به ياد جنايات رژيم هاي كمونيستي انداخته اند بايد بگويم كه هدف من همانگونه كه در نامه ام هم اشاره كرده ام دفاع از ماركسيسم دولتي نيست. هدف من دفاع از كمونيسم هم نيست. من مي گويم كسي كه براي شاهرودي رئيس قوه قضائيه نامه فدايت شوم مي نويسد و او را از تمام جناياتي كه قوه قضائيه اتفاقا در دوران زمامت او بر اين قوه، مرتكب شده مبرا مي كند و در هيچ كجاي نامه اش نيز نشاني از تندي و حتي انتقاد تيز و گزنده نيست پس خوب مي داند رسم نامه نگاري و انتقاد و پاسخ چيست. اما چگونه است كه در پاسخ به يك فرد ديگر كه از تفكري ديگر و «غيرخودي» است عنان از كف مي دهد و به يكباره دشنام گو مي شود. اينجا بوي مرزبندي مي آيد و نيز بوي نكبت بار تقسيم انسانها به خودي و غير خودي.
و اما پاسخ آن دوستي كه نگران حال «نبوي پشتيبان رفراندوم» است. يادم مي آيد زماني كه در سرويس اجتماعي روزنامه خرداد بودم (سال 1377) هربار كه مطلبم بويي از انتقاد و يا شكايت حتي از زبان مردم را داشت، دبير سرويسم آن قسمت را حذف مي كرد و مي گفت در اين موقعيت نبايد خاتمي را تضعيف كرد!! يادم هست كه وقتي روي سوژه جوانان و اعتياد كار مي كردم چه بسيار دانسته ها و پلشتي هايي كه برايم برملا مي شد ولي اجازه نشر آن را نداشتم چون خاتمي تضعيف مي شد. يادم هست كه با زحمت بسيار و پيدا كردن كانال هاي خبررساني فهميدم كه در مدارس شمال شهر تهران كوكائين رد و بدل مي شود و وقتي اين موضوع را به يكي از مسئولين اداره مبارزه با مواد مخدر گفتم ضبط صوتم را خاموش كرد و گفت هرچيزي را كه مي دانيد نبايد بگوئيد. لابد چون خاتمي تضعيف مي شد.يادم هست آن جانباز شيميايي را كه ديگر توان نفس كشيدن هم نداشت و شبها همسرش هم از بوي تند بدنش فراري بود و نيروي مقاوت بسيج حكم تخليه خانه او را گرفته بود و تنها مي خواست اين موضوع در روزنامه درج شود و من اجازه چاپ اين گزارش را پيدا نكردم چون خاتمي تضعيف مي شد.
و امروز نمي دانم آن جوانان دبيرستاني و آن جانباز شيميايي به كجا رسيده اند ولي اين را خوب مي دانم كه اگر سياست پدر و مادر ندارد من دارم پس بايد آنچه را كه مي دانم و به آن اعتقاد دارم به بقيه هم بگويم.
دوست عزيز من، اتفاقا اگر به زعم تو نبوي پرچمدار رفراندوم شده پس مردم بايد او را بهتر بشناسند و از نيات و افكار او باخبر شوند. تمام حقيقت پيش من نيست اما تكه اي از آن را در دست دارم و به قيمت تضعيف هيچ رهبر و رئيس جمهوري هم حاضر به پوشاندن آن نيستم. تو خواه از سخنم پند گير و خواه ملال..
گويا انصاف به خرج داد و نامه مرا به نبوي با آنكه زمانش گذشته بود منتشر كرد. مي توانيد آن را در اينجا بخوانيد