visited *loading* times
ده شب است كه نخوابيده ام0 درست از پنج دي0 شبي كه بم لرزيد و 30 هزار آرزو را زير آوار برد0 ده شب است كه هراس دارم، نه براي خودم، براي آن كوچك ناتواني كه ناخواسته به دنيا آمده تا فقط سياهي ببيند0 براي آن عزيزي كه جز دلتنگي و جدايي و حسرت هيچ نديده و اينك نوبت آوار است كه بر سرش خراب شود0
پسركم را كنار خودم مي خوابانم0 مي خواهم سپرش باشم وقتي آوار زندگي در دنياي عقب مانده بر سرش مي ريزد0 خواب به چشمم نمي آيد0 مي ترسم خواب مرا در ربايد و خاك، پسركم را0 اينجا در گوشه از ياد رفته اي از اين دنياي بزرگ، در زمان گم شده اي از هزاره سوم، من نگران ريزش آوار بر سر تنها فرزندم، خواب به چشمم نمي آيد0 كمي آنسوتر اما در دنياي متمدن، انسانها بر اين احساس ابتدايي من مي خندند0 خواب آنها را هيچ آواري آشفته نمي كند0
صداي خروپفشان را مي شنوم000
