زن آزاد

نوشته‌هاي يك زن

About me

User: mitra

  • Contact me
  • My profile
  • Linkme

Recent comments

Anonymous on  همه اش ...

 

Counter

visited *loading* times

Thursday, January 06, 2005

 

از وقتي يادم مي آيد قرآن بود و حافظ و سفره اي سبز كه همه را به نشستن دعوت مي كرد.  از وقتي يادم مي آيد هفت سيني بود پر از شهد و شيريني و تلخي اگر داشت به هزار بهانه از سفره حذفش مي كرديم. (مادر هيچوقت نمي گذاشت سركه بر هفت سين بنشانيم كه آن را جعلي و اصلش را عسل مي دانست) شمعي اگر بر اين سفره بود كنار گل بود و شيريني.

حالا با گذر از دهه سوم عمر، عزيز 5ساله اي كه نيك مي داند عزيزترين است و حرفش ردخور ندارد، كاج سبزي به خانه مان آورد كه ستاره و زنگوله دارد و پاپا نوئلي كه شب از پنجره داخل مي شود و هدايا را زير اين درخت مي گذارد.

نمي دانم بخندم يا بگريم. هرچه هست خنده اوست كه ديگر نيك فهميده ام زندگي ام را به پايش داده ام. نوش جانش.

posted by: mitra at 23:03 | link | comments |

Comments: