start your own blog now!
 
Read other blogs...

زن آزاد

نوشته‌هاي يك زن

About me

Blogger:

Contact me
My profile
Linkme
Subscribe to this blog

Recent comments

Mo'nonymous on  همه اش ت...

 

Counter

visited *loading* times

Monday, February 28, 2005

 دوستان عزيز

لطفا از اين به بعد مرا در اينجا بخوانيد

http://zane-azad.blogspot.com

posted by: mitra at 00:13 | link | comments |

Saturday, February 26, 2005

 خيلي وقته كه يك موزيك خوب گوش نكردم. خيلي وقته كه يك كتاب خوب نخوندم. خيلي وقته كه يك فيلم خوب نديدم. خيلي وقته كه زندگي نكردم

پسركم امشب موقع خواب دوباره ناخن هاش رو جويد. حيلي وقت بود كه اين كارو نكرده بود

posted by: mitra at 23:34 | link | comments (2) |

Monday, February 21, 2005

 مصاحبه مرا با زهرا كاملي - همان كه قبلا خبرش را كار كرده بودم - مي توانيد در اينجا بخوانيد.

posted by: mitra at 22:25 | link | comments (5) |

Friday, February 18, 2005

 

همه اش تصادفي است. مي خواهم باور كنم كه تمام چيزهايي كه در اين 6ماه ديده ام تصادفي بوده. نمي خواهم باور كنم كه در يك كشور ضدخارجي زندگي مي كنم نه حتا در يك شهر ضد خارجي. همه اينها تصادفي است.

همه چيز از آن فروشگاه لعنتي شروع شد. هنوز يك ماه نشده بود كه به آلمان آمده بوديم. براي پس گرفتن گرويي شيشه ها با پسركم جلوي دستگاه اتوماتيكي كه شيشه ها را تحويل مي گيرد ايستاده بوديم و درست طبق دستورالعمل دستگاه، شيشه ها را يكي يكي داخلش مي انداختيم كه ناگهان دستگاه از حركت ايستاد و شروع به كشيدن بوق اخطار كرد. پسركم كه آنروزها (و البته اين روزها نيز) از هر اتفاق نابهنگامي وحشت زده مي شد، با ترس و نگراني مدام از من مي پرسيد چه اتفاقي افتاده و من كه نمي دانستم چه شده منتظر بودم تا بوق اخطار خود به خود قطع شود. ناگهان يكي از فروشنده ها در حالي كه بلند بلند حرف مي زد و البته ما هم چيزي از حرفهايش نمي فهميديم به طرف ما آمد. چرخ خريد ما را كه جلوي دستگاه بود تقريبا پرت كرد و يكي از دكمه ها را فشار داد. بعد هم به اتاقك پشتي دستگاه رفت. من كه كاملا جا خورده بودم نمي دانستم چه كار كنم كه مرد جواني از كارمندان فروشگاه جلو آمد و گفت اتفاقي نيفتاده الان دستگاه درست مي شود. و بلافاصله هم دستگاه شروع به كار كرد و كار ما تمام شد. اما برخورد آن زن فروشنده بر دلم ماند.

نمي دانم شايد اگر يك آلماني هم جلوي آن دستگاه ايستاده بود آن زن فروشنده همانطور برخورد مي كرد. اين فقط يك تصادف بود.

از مهدكودك پسركم راضي نيستم. او را ساعتها به حال خود مي گذارند. هيچيك از مربيان سعي در برقراري ارتباط با او نمي كند. چندين روز پياپي بعد از اينكه او داخل كلاسش شد از پشت شيشه نگاهش كردم. ساكت وسط كلاس مي ايستد و هيچكس طرفش نمي آيد. يك روز آنقدر آنجا ايستاد تا به گريه افتاد. مادر يكي از بچه ها پيشنهاد كرد كه از بچه ها بخواهم آخر هفته ها به خانه ما بيايند تا هم زبان پسرك قوي شود و هم راه ارتباط را فرا گيرد. هفته بعد از همان مادر خواستم تا پسرش را به خانه ما بفرستد. قبول كرد و من و پسركم خوشحال از اين كه فلورين قرار است به خانه ما بيايد براي روز شنبه كلي برنامه ريختيم. قرار شد من شيريني مخصوص خودم را برايشان درست كنم و بابايي هم با پسرك اتاقش را مرتب كنند. حتا لباس خانه اي را كه مي خواست بپوشد از شب قيل آماده كرد. صبح شنبه مادر فلورين تلفن كرد و گفت من امروز بايد بروم سر كار و نمي توانم فلورين را به خانه شما بياورم. قرار شد براي هفته بعد بيايد. تا جمعه شب هفته بعد هم خبري نشد. با موبايلش تماس گرفتم و روي ميل باكس آن پيغام گذاشتم اما باز هم خبري نشد.

هفته بعد از مادر اريك كه پسرك بسيار دوستش دارد خواستم اريك را به خانه ما بياورد. اما گفت اين هفته نمي تواند و هفته بعد هم تولد اريك است. باشد براي بعد. به مادر ماسل گفتم او هم گفت پدر ماسل اجازه نمي دهد او به خانه كسي برود اما نگفت شما مي توانيد بياييد. و من بالاخره تسليم شدم. اينها همه اش تصادفي بود.

پسرك به اصرار در كتابخانه عمومي نزديك مهدكودكش عضو شده. نمي دانم چند درصد از بچه هاي خارجي 6 ماه بعد از مهاجرتشان عضو كتابخانه مي شوند. اصلا چند درصد از بچه هاي آلماني در 5سالگي اينقدر به كتاب و كتابخانه علاقه دارند. فكر كردم اينها ارزش است. ارزش هايي كه به خاطرش به من و پسركم احترام مي گذارند. اما اينبار هم اشتباه كرده بودم.

پسرك عاشق شازده كوچولوست. درحقيقت با او زندگي مي كند. همه جا با او مي رود و اوقات تنهايي اش را هم با او مي گذراند.  هفته پيش سي دي شازده كوچولو را در كتابخانه پيدا كرد و فرياد زنان آن را به من نشان داد. آنقدر براي ديدنش ذوق داشت كه با وجوديكه شبها اجازه ندارد پاي كامپيوتر بنشيند آن شب به محض رسيدن به خانه رفت سراغ كامپيوتر تا شازده را كه تاحالا فقط از زبان بابايي شنيده بود با چشم ببيند. سي دي شروع به كار كرد ولي با صدايي بد و نامفهوم. ري استارت و دوباره گذاشتن آن هم تأثير نداشت. بار آخري كه سي دي  را گذاشتيم كامپيوتر خود به خود خاموش شد.

پس فردا سي دي را پس برديم. يكي از كارمندان آن را نگاه كرد و گفت اين سي دي خش برداشته و جون نو بوده و تنها 5 نفر قبل از ما آن را امانت گرفته اند (خجالت كشيد بگويد همه آن 5نفر هم آلماني بوده اند. شايد هم گفته و من متوجه نشده ام) پس حتما در كامپيوتر شما خراب شده. برايش توضيح دادم كه از اولين باري كه آن را گذاشتيم مشكل داشت. قبول نكرد و با لحني كه هرلحظه عصبي تر مي شد گفت قيمت اين سي دي  25 يورو است و شما آن را خراب كرده ايد بايد بيشتر دقت مي كرديد. همين موقع پسرك با بيسكويتي كه در دست داشت جلو آمد تا ببيند اين بلوند لندهور چه مي گويد كه ناگهان با پرخاش به پسرك گفت خوردن در اينجا ممنوع است برو بيرون خوراكي ات را بخور! و من ديگر مطمئن شدم كه هيچ تصادفي در كار نيست.

آن ماشيني كه با وجود سبز بودن چراغ عابر پياده همچنان به طرف ما آمد و وقتي اعتراض كرديم به ما فحش داد، آن همسايه اي كه هرشب نيمه هاي شب با عربده هاي مستيش ما را از خواب مي پراند ولي يكبار هم اعتراضي از ما نشنيده و آنروز به سروصداي اندك پسرك اعتراض كرد، همسايه ديگري كه هرروز پشت پنجره نشسته تا ببيند ما زباله هايمان را در ظرف مخصوص مي گذاريم يا نه، آن كسي كه به صاحبخانه گفته اينها انباري را شلوغ كرده اند در حالي كه ما از ترس دزديده شدن حتي كارتن هاي خالي را هم در انباري نمي گذاريم هيچ كدام اينها تصادف نبوده و من بايد باور كنم كه اينجا هنوز هيتلر زنده است.

posted by: mitra at 00:04 | link | comments (1) |

Sunday, February 13, 2005

كم كم باورم مي شود كه نوشتن در وبلاگم كلي انژي مثبت با خود مي آورد. اين دومين بار است كه مطلبم را در اينجا مي نويسم بعد روي يكي از سايتها مي رود. خبر مربوط به بازگرداندن زن پناهجوي ايراني در آلمان را مي توانيد در اينجا بخوانيد.

posted by: mitra at 23:49 | link | comments (3) |

 اين خبر را با هزار زحمت و به كمك چندين لغتنامه از روزنامه نورد وست سايتونگ ترجمه كردم و دانسته هاي خود را نيز به آن افزودم. آن را براي سايت ايف تريبون فرستادم اما گمان نمي كنم در داخل ايران قابل چاپ باشد .به همين دليل در اينجا هم مي آورمش. خبر حساسيت برانگيز است بايد كاري كرد.

روز پنج شنبه دهم فوريه، يك زن 24 ساله ايراني براي بازگشت به ايران تحويل هواپيمايي شد كه فرودگاه فرانكفورت را به مقصد تهران ترك مي كرد. اما خلبان اين هواپيما از بازگرداندن اين زن بيمار به ايران خودداري كرد.

وزير ايالت نيدرزاكسن آلمان كه زهرا كاملي در آنجا تقاضاي پناهندگي كرده مي گويد هيچ راهي براي تمديد اقامت موقت اين زن وجود ندارد. اين تصميم در سطح ايالتي گرفته شده و ما ناچار به اجراي آن هستيم.

به نوشته روزنامه نورد وست سايتونگ، اين زن مدتي است كه گواهي پزشكي مبني بر عدم توانايي براي سفر ارائه كرده است ولي جون نتوانسته آن را ثابت كند هم اكنون راهي جز ترك خاك آلمان ندارد.

اين روزنامه مي نويسد: پنج شنبه يعدازظهر اين زن در حالي كه وضعيت جسماني مساعدي نداشت در فرودگاه فرانكفورت منتظر سوار شدن به هواپيما براي بازگشت به ايران بود ولي خلبان هواپيما از بسواركردن او خودداري كرد.

بنا بر اين گزارش، پزشك كشيك فرودگاه پس از معاينه اين زن نامساعد بودن حال او براي سفر را تأييد كرد.

اين روزنامه مي افزايد اين زن به دليل گرويدن به دين مسيحيت و ترك همسر مسلمانش، در صورت بازگشت به ايران در خطر سنگسار قرار دارد.

اين پناهجو هم اكنون در بيمارستاني در شهر فرانكفورت و تحت نظر اداره پناهندگان سياسي بستري است. مدير مسئول اين اداره اميدوار است كه با بازبيني مواد قانوني اي كه مانع تمديد اقامت موقت اين زن شده، اداره مهاجرت آلمان تصميم جديدي براي اين پناهجو اتخاذ كند.

به گزارش روزنامه نورد وست سايتونگ، روز پنج شنبه كميته حمايتي شوراي ايالتي نيدرزاكسن به وزارت كشور آلمان پيشنهاد كرد كه پايان اقامت موقت اين زن را به تعويق بيندازد. اما هنوز وزارت كشور هيچ واكنشي به اين درخواست نشان نداده است.

اسقف كليساي پروتستان نيز مؤكدا از مسئولان تقاضا كرده تا نسبت به اين تصميم تجديد نظر كنند.

مينا احدي نماينده فدراسيون سراسري پناهنگان ايراني شاخه آلمان نيز در مصاحبه با راديوفردا اظهار داشت: سازمان عفو بين الملل با اين زن تماس گرفته و به او گفته كه بزودي آزاد مي شود.

لازم به ذكر است كه قانون جديد پناهجويان كه از آغاز سال 2005 در آلمان به اجرا درآمده، تمديد اقامت موقت پناهجويان را بسيار محدود كرده و دست قاضي را براي بازگرداندن پناهجويان به كشورشان كاملا باز گذاشته است.

فدراسيون سراسري پناهندگان ايراني شاخه آلمان روز جمعه 11فوريه تظاهرات وسيعي را در اعتراض به اين قانون جديد در شهرهاي مختلف آلمان برپا كرد.

posted by: mitra at 01:08 | link | comments |

Thursday, February 10, 2005

 

يك هفته اي از انتشار نامه ام به نبوي در سايت گويا مي گذرد. همانطور كه انتظار داشتم اين نامه عكس العمل هاي متفاوتي را برانگيخته است. بعضي از دوستان آن را نوشته اي از روي احساسات خوانده و مرا به جنايات رژيم هاي كمونيستي توجه داده اند. برخي ديگر جسارتم را تحسين كرده اند و بعضي نيز با بياني كه خوب با آن آشنايم مرا از وارد شدن در عرصه سياست با اين هشدار هميشگي كه سياست پدر و مادر ندارد بر حذر داشته اند. اما در اين ميان يكي از اين نظرات برايم بسيار جالب و نيز آشنا بود. دوستي گفته بود حالا كه نبوي قضيه رفراندوم را پشتيباني مي كند نبايد با او اينگونه برخورد كرد.

در پاسخ به دوستاني كه مرا به ياد جنايات رژيم هاي كمونيستي انداخته اند بايد بگويم كه هدف من همانگونه كه در نامه ام هم اشاره كرده ام دفاع از ماركسيسم دولتي نيست. هدف من دفاع از كمونيسم هم نيست. من مي گويم كسي كه براي شاهرودي رئيس قوه قضائيه نامه فدايت شوم مي نويسد و او را از تمام جناياتي كه قوه قضائيه اتفاقا در دوران زمامت او بر اين قوه، مرتكب شده مبرا مي كند و در هيچ كجاي نامه اش نيز نشاني از تندي و حتي انتقاد تيز و گزنده نيست پس خوب مي داند رسم نامه نگاري و انتقاد و پاسخ چيست. اما چگونه است كه در پاسخ به يك فرد ديگر كه از تفكري ديگر و «غيرخودي» است عنان از كف مي دهد و به يكباره دشنام گو مي شود. اينجا بوي مرزبندي مي آيد و نيز بوي نكبت بار تقسيم انسانها به خودي و غير خودي.

و اما پاسخ آن دوستي كه نگران حال «نبوي پشتيبان رفراندوم» است. يادم مي آيد زماني كه در سرويس اجتماعي روزنامه خرداد بودم (سال 1377) هربار كه مطلبم بويي از انتقاد و يا شكايت حتي از زبان مردم را داشت، دبير سرويسم آن قسمت را حذف مي كرد و مي گفت در اين موقعيت نبايد خاتمي را تضعيف كرد!! يادم هست كه وقتي روي سوژه جوانان و اعتياد كار مي كردم چه بسيار دانسته ها و پلشتي هايي كه برايم برملا مي شد ولي اجازه نشر آن را نداشتم چون خاتمي تضعيف مي شد. يادم هست كه با زحمت بسيار و پيدا كردن كانال هاي خبررساني فهميدم كه در مدارس شمال شهر تهران كوكائين رد و بدل مي شود و وقتي اين موضوع را به يكي از مسئولين اداره مبارزه با مواد مخدر گفتم ضبط صوتم را خاموش كرد و گفت هرچيزي را كه مي دانيد نبايد بگوئيد. لابد چون خاتمي تضعيف مي شد.يادم هست آن جانباز شيميايي را كه ديگر توان نفس كشيدن هم نداشت و شبها همسرش هم از بوي تند بدنش فراري بود و نيروي مقاوت بسيج حكم تخليه خانه او را گرفته بود و تنها مي خواست اين موضوع در روزنامه درج شود و من اجازه چاپ اين گزارش را پيدا نكردم چون خاتمي تضعيف مي شد.

و امروز نمي دانم آن جوانان دبيرستاني و آن جانباز شيميايي به كجا رسيده اند ولي اين را خوب مي دانم كه اگر سياست پدر و مادر ندارد من دارم پس بايد آنچه را كه مي دانم و به آن اعتقاد دارم به بقيه هم بگويم.

دوست عزيز من، اتفاقا اگر به زعم تو نبوي پرچمدار رفراندوم شده پس مردم بايد او را بهتر بشناسند و از نيات و افكار او باخبر شوند. تمام حقيقت پيش من نيست اما تكه اي از آن را در دست دارم و به قيمت تضعيف هيچ رهبر و رئيس جمهوري هم حاضر به پوشاندن آن نيستم. تو خواه از سخنم پند گير و خواه ملال..

posted by: mitra at 01:42 | link | comments (4) |

Friday, February 04, 2005

 گويا انصاف به خرج داد و نامه مرا به نبوي با آنكه زمانش گذشته بود منتشر كرد. مي توانيد آن را در اينجا بخوانيد

posted by: mitra at 00:20 | link | comments |

Sunday, January 30, 2005

چندي پيش، درست خاطرم نيست شايد دو سه هفته قبل يا بيشتر، سايت گويا يك نظرسنجي درباره محبوب ترين شخصيت سياسي ايران كرده بود و بعد طبق معمول حرف و سخن بر سر اين نظرسنجي پيش آمده بود كه دستكاري شده و فلان و بهمان. به اينش كار ندارم. يكي از كساني كه ادعاي دستكاري را مطرح كرده بود، ابراهيم نبوي بود كه گفته بود گويا طرفداران علي جوادي در حزب كمونيست كارگري دراين نظرسنجي تقلب كرده اند. آقاي علي جوادي هم پاسخ نبوي را بر خلاف انتظار، محترمانه و به دور از عصبانيت هاي هميشگي اش داده بود. اما پاسخ نبوي به آقاي جوادي برايم سخت هضم بود. از اين رو اين نوشته را نوشتم تا براي سايت گويا بفرستم و درست در همان شب كامپيوتر خانه خراب شد و اينترنت قطع. تا به امشب. امشب نامه اي از نبوي به شاهرودي رئيس قوه قضائيه خواندم. لحن نرم و پر از مداراي اين نامه بر آنم داشت كه حتما اين مطلب را منتشر كنم. حالا ديگر مي دانم براي چاپ اين مطلب دير است پس آن را براي نبوي عزيز ايميل مي كنم و در اينجا هم مي آورم. ضمنا پاسخ نبوي به جوادي را مي توانيد در اينجا بخوانيد

داور عزيز سلام

با اين نامت در روزنامه زن آشنا شدم. شايد مرا به ياد نياوري. آنروزها من خبرنگار تازه كاري بودم كه از شوق كار تمام وقت در يك روزنامه، سر از پا نمي شناختم. در آن روزها از تو بسيار آموختم. يادم هست يك روز كه بعد از چندين بار صبوري، كارم با دبير سرويس انتصابي به جر و بحث كشيد، به اتاقت آمدم تا طبق روال روزنامه «زن» با سردبيري كه از همه دبيران به بچه ها نزديكتر بود درددل كنم. آنروز با صبوري حرفهايم را شنيدي و در پاسخ فقط يك جمله گفتي: قدرت خيلي كثيف است حتي كثيف تر از پول.

داور عزيز؛ ديروز پاسخت را به «علي جوادي» در سايت گويا خواندم. انتظار داشتم مثل هميشه با متني پر از تسامح و گذشت كه حتي در تلخترين روزها هم رگه طنزش را حفظ مي كند روبرو شوم. مثل پاسخي كه به محمدعلي ابطحي داده بودي. تو مثل هميشه آنقدر نرم و ظريف نوشته بودي كه آقاي ابطحي كه درحقيقت توهين بزرگي به همه زندانيان سياسي كرده بود از گفته پشيمان شد و عذرخواهي كرد. منتظر چنين نوشته اي بودم اما آنچه خواندم سراسر توهين بود و دشنام نه به شخص «جوادي» كه شخصا اورا برنمي تابم كه به يك تفكر و ايدئولوژي. تو در جاي جاي نوشته ات نه «جوادي» كه انديشه او را به باد تمسخر گرفته بودي. فكر كردم حتما طنز نوشته اي . دوباره به آغاز برگشتم اما اثري از طنز نديدم. اين يك فحش نامه بود.

دلم گرفت. براي تمام كساني كه حداقل 100سال است كه به پاي اين تفكر خون ريخته اند. براي تمام كساني كه 100 سال براي اين تفكر مطالعه كرده اند. براي تمام كساني كه دههاسال زير سيطره مخوف ترين و كثيف ترين حكومتها زندگي كردند اما حاضر نشدند اين انديشه را به لجن بكشند.

دلم گرفت. براي گلسرخي،براي دانشيان، براي شكري. دلم براي خواهرم گرفت،آنروز كه بعد از شوي تلويزيوني اعتراف كيانوري گريه كرد. دلم براي برادرم گرفت كه نيمي از سال 60 را در خانه پنهان بود تا بالاخره از وطن آواره شد و در همان آوارگي مرد.

يادم آمد سال 1989 يا 90 بود كه تلويزيون صحنه اي از نمي دانم كدام كشور شرقي نشان داد كه پرچم سرخ را به آتش مي كشيدند و مادر 50 ساله نمازخوانم تاب ديدن اين صحنه را نياورد و گفت براي بالا رفتن اين پرچم خيلي خون ريخته شده سزاوار نيست اينگونه به آتشش بكشند.

و حالا تو داور عزيز بي هيچ تسامح و تساهلي بيرحمانه طرفداران اين پرچم را به باد استهزا و ناسزا مي گيري.

من كمونيست نيستم. اصولا من طرفدار هيچ ايسمي نيستم. من آنچنان از سلطه يك ايدئولوژي برروح و فكر انسان هراس دارم كه حتي با تمام تعلق خاطري كه به تفكرفمينيستي دارم هميشه فمينيست بودنم را موكول به هزار اگر و اما مي كنم. من قصد دفاع از كمونيستها را هم ندارم كه خود هزار وسيله و رسانه براي اين كار در اختيار دارند. روي سخن من با توست داور عزيز با تويي كه بسيار مرا آموختي و يادم دادي كه از قدرت بترسم.

امروز با خواندن اين نوشته ات بخصوص آنجا كه آقاي جوادي را به خيل عظيم خوانندگانت توجه داده اي ياد آن جمله ات در روزنامه زن افتادم. داور جان نكند خودت هم قرباني قدرت شده اي؟ من باور نمي كنم. براي من تو هميشه همان داور ساده و دور از نخوتي هستي كه حتي ناشناس ترين خبرنگاران را هم دعوت به خواندن نوشته هايش مي كرد. همان داوري كه هرروز در پايان ساعت پر كار روزنامه، بچه ها بيتاب شنيدن لطيفه هايش بودند. همان داوري كه به راحتي يك كودك باهمه درددل مي كرد.

نمي خواهم باور كنم كه انسانها هيچگاه تغير بنيادي نمي كنند. نمي خواهم باور كنم كه همه انسانها روزي به اصل خويش برمي گردند كه از اين طرز فكر بيزارم. اما اين نوشته از آن داوري نبود كه من از 7سال پيش مي شناسمش. من هيچگاه نخواستم «سيد ابراهيم نبوي» 20 سال پيش را بشناسم و بدانم كه بوده و چه مي كرده. اما اين نوشته گويا از آن او بود.

posted by: mitra at 23:50 | link | comments |

Monday, January 10, 2005

 

باز هم شب و دلتنگي. باز هم شب و سكوت. باز هم شب و تنهايي. پنجره را مي گشايم نه به روي كوچه كه «هوا بس ناجوانمردانه سرد است». پنجره اي مجازي به روي دنيايي نه خيالي كه به سختي و سنگي واقعيت.

«باز هواي وطنم آرزوست». اي بيچاره هنوز شش ماه نشده كه غربت گزيده اي. مي دانم اما دل را هواي ديگري است كه دليل و برهان را تاب نمي آورد. پس رو به سوي وطن مي كنم:

براي مهريه سقف تعيين مي كنند. حكم اعدام شهلا جاهد تأييد مي شود. افسانه نوروزي هشتمين سال انتظار ش را سپري مي كند و هر شب خواب طناب و تير مي بيند.  شوهر كبرا رحمانپور در جلسه حل اختلاف حاضر نمي شود و پيغام مي دهد كه تنها با مرگ كبرا آرام مي گيرد.

قاضي ديوانه، مستي را مي ماند كه زنجير به دست دارد و هيچكس را دل نزديك شدن به او نيست. مي چرخد و زنجير مي چرخاند. مي بندد و فيلتر مي كند. استخوان مي شكند و حرمت مي درد.

«فرشته قاضي» اما زنانه ايستاده است. هيچ تعجب نمي كنم اگر آستانه تحمل زني را بالاتر از مردان مي بينم كه اين ديار به تعداد تمامي زنانش، زن بلند آستانه دارد. فرشته قاضي  ايستادگي را نه در برابر پدر و برادر و شوهر و نه حتي در برابر جامعه اي كه هميشه از او بالاتر ايستاده است كه اين بار در برابر نظامي معنا مي كند كه 25 سال هيچ ايستادني را تاب نياورد و تنها شكست و بست و خرد كرد. فرشته قاضي اما ايستاده است. او را خوب مي شناسم. مي دانم كه هيچ كوهي كه نه، تپه اي هم حتي پشت سر ندارد. او را خوب مي شناسم. مي دانم كه هيچ باند و دسته و گروهي او را دلگرم به ياري نمي كنند و او ايستاده است. ايستاده است تا شهلا و كبرا و افسانه دلگرم شوند.  سياه چال هايي كه زانوان مرداني چون كيانوري و سحابي را خم كرد اينك زني را مي بيند كه سياه بودنشان را به سخره گرفته و زنجيرهايشان را يكي يكي پاره مي كند.

«باز هواي وطنم آرزوست». من اين سوي دنيا در سرزميني كه نه زمينش مي لرزد و نه آبهايش طغيان مي كنند در كنار پنجره اي نشسته ام كه هميشه نور دارد. پنجره اي كه ستاره ها و ماه را به اتاق مي آورد و آنقدر مستت مي كند كه فراموش مي كني اين پنجره از آن تو نيست. براي من كه سخت هواي وطن دارم اين خبر دلنشين است. حتي اگر استخوان شكسته فرشته ديگر هيچ گاه شفا نيابد. اين خبر دلنشين است حتي اگر كبودي هاي كينه هيچگاه از ذهن و تن فرشته پاك نشود. نمي دانم چقدر حق دارم. كاش كسي به من بگويد. هواي وطن دارم.

 

posted by: mitra at 23:34 | link | comments (3) |

Friday, January 07, 2005

 

از وقتي يادم مي آيد قرآن بود و حافظ و سفره اي سبز كه همه را به نشستن دعوت مي كرد.  از وقتي يادم مي آيد هفت سيني بود پر از شهد و شيريني و تلخي اگر داشت به هزار بهانه از سفره حذفش مي كرديم. (مادر هيچوقت نمي گذاشت سركه بر هفت سين بنشانيم كه آن را جعلي و اصلش را عسل مي دانست) شمعي اگر بر اين سفره بود كنار گل بود و شيريني.

حالا با گذر از دهه سوم عمر، عزيز 5ساله اي كه نيك مي داند عزيزترين است و حرفش ردخور ندارد، كاج سبزي به خانه مان آورد كه ستاره و زنگوله دارد و پاپا نوئلي كه شب از پنجره داخل مي شود و هدايا را زير اين درخت مي گذارد.

نمي دانم بخندم يا بگريم. هرچه هست خنده اوست كه ديگر نيك فهميده ام زندگي ام را به پايش داده ام. نوش جانش.

posted by: mitra at 00:03 | link | comments |

Monday, October 18, 2004

سلام

من برگشتم. بعد از قريب يك سال. آنموقع هنوز كسي را به خاطر وبلاگ نويسي دستگير نكرده بودند. اما من را به خاطر نوشته هاي وبلاگم از محل كارم اخراج كردند. يادتان هست؟ و من جون به كامپيوتر دسترسي نداشتم ديگر در وبلاگم ننوشتم. تا به امروز

امروز اينطرف دنيا هستم. خبرهاي وطنم را مي خوانم. همانجا كه فكر آدمها را مي خوانند و آنان را به خاطر فكرشان به زندان مي اندازند. ايران را مي گويم. من حالا فرسنگها از ايران دورم و ديگر مي توانم با خيال راحت بنويسم. كاش بدانم از چه بنويسم

posted by: mitra at 00:10 | link | comments (1) |

Monday, February 16, 2004

هشت مارس نزديك است و من باز هم به زنان اين ديارمی انديشم. به بم می روم.نيمي از 70 هزار كشته را زنان تشكيل می دهند. 20-30 هزار نفری زنده مانده اند كه نمی دانم چند هزار تای آْنان زن هستند. بيماري های عفونی زنان گسترش پيداكرده.چند نفری از زنان دزديده شده اند.هزار زن بی سرپرست شده اند. شاهدان گفته اند آبادترين جای بم، گورستان آنجاست. هنوز حتی يك خانه هم بازسازی نشده است. زنان در چادر زندگی می كنند. .امنيت وجود ندارد. توالت و حمام بهداشتی وجود ندارد. زندگی وجود ندارد.

 كبرا رحمانپور منتظر بخشش خانواده شوهرش است. آنها خود را پنهان كرده اند تا وكيل كبرا نتواند تقاضای بخشش كند و هر لحظه كه آنان دوباره تقاضای قصاص كنند، كبرای 22 ساله اعدام می شود. سرنوشت افسانه نوروزی نامعلوم است. قرار شده پرونده اش را به دادگاه ديگري بفرستند اما هنوز هيچ خبری مبنی بر اين جابجايي شنيده نشده. جلوی اجرای رقص های فرزانه كابلی را گرفته اند و هيچ دليلي هم برای اين كار ذكر نكرده اند. محرم  نزديك است و سخت گيري های خياباني برای حجاب بيشتر شده .

هشت مارس نزديك است و من از ايران يك شاخه گل ليموزا برای تمامی زنان عالم می فرستم.

روز جهانی زن مبارك باد

posted by: mitra at 18:44 | link | comments (12) |

Tuesday, January 27, 2004

ما اينجا بيرون زمان ايستاده‌ايم

ده روزي مي‌شود كه چيزي ننوشته‌ام. اينجا در مهد تمدن آريايي، در چهارمين سال از هزاره‌ي سوم ميلادي، راه‌هاي ارتباطي من، محدود به چند كانال بي خاصيت ماهواره‌اي و چند روزنامه‌ي بي خاصيت تر وطني شده

 ترسيده‌ام. نمي‌دانم. اما به من حق بدهيد. وقني سينا مطلبي به جرم وبلاگ نويسي از وطن آواره مي شود و وقتي از عكس‌هاي خانوادگي مهرانگيز كار، برعليه او استفاده مي كنند، پس به من حق بدهيد بترسم

به جرم وبلاگ نويسي و «داشتن تمايلات سياسي» از كار بيكار شدم. وقتي فهميدم هرچي از طريق كامپيوتر محل كارم نوشته‌ام، در سرور ثبت و از آن بر عليه من استفاده شده، ترسيدم. وقتي مديرم گفت‌ تفكرات شما براي محيط كار مضر است، ترسيدم. وقتي فهميدم حتا مي تواند از طريق سروربه «اين باكس» اي ميل من وارد شوند، باز هم ترسيدم. آنقدرترسيدم كه پشت هيچ كامپيوتري ننشسته‌ام. از كامپيوتر ترسيدم. از اينترنت ترسيدم. از وبلاگ ترسيدم و از هرچه كه بوي ارتباط مي داد ترسيدم.

وحالا ده روزي مي شود كه اينجا بيرون زمان ايستاده‌ام و هيچ نمي دانم تا چند روز و چند سال و چند قرن ديگر، ما بايد بيرون زمان بمانيم

posted by: mitra at 21:32 | link | comments (11) |

Wednesday, January 14, 2004

براي كبرا رحمانپور امضا جمع مي كنند0 رئيس قوه قضائيه گفته اگر رضايت بگيريد بهتر است 0 افسانه نوروزي به تهران منتقل مي شود0 درصد ثبت نام كنندگان براي انتخابات مجلس زن هستند0 شهره آغداشلو جايزه اسكار بهترين بازيگر نقش دوم زن را مي گيرد-البته هنوز نگرفته- شيرين عبادي جايزه صلح نوبل را از آن خود مي كند

 و از اين سو: سن فرار دختران در ايران به 13 سالگي كاهش يافته0زنان و دختران زلزله زده دزديده مي شوند0 سهميه بندي جنسيتي براي ورود به دانشگاه اعمال مي شود0 ديه زنان همچنان نصف مردان است0 حق طلاق همچنان با مرد است0 هر زني كه بخواهد از ايران خارج شود بايد از شوهرش اجازه بگيرد و اگر شوهر به هر دليل و بهانه اي اين اجازه را به او ندهد دو راه پيش رو دارد يا بايد تا اطلاع ثانوي از دنيا ديدن چشم پوشي كند و يا در دام قاچاقچيان بيفتد و سرنوشت اين دومي از همين حالا معلوم است و000

پسر 4 ساله ام همين چند روز پيش از من پرسيد: مامان! زن و مرد يعني چه؟

 نمي دانستم در جوابش چه بگويم0

به او گفتم: از خدابپرس!000

posted by: mitra at 12:36 | link | comments (11) |

Saturday, January 10, 2004

زن خوشبخت

ديروز به خانه يك دوست قديمي رفته بودم0 دختري كه سال 1363 وارد هنرستان كمال الملك شد0 مي دانيد يعني چه؟ آن زمان ها اسم هنرستان هنر با اماكن قبيحه يكي بود0 انقلابي بود انتخابش0 جلوي همه ايستاد و در رشته مجسمه سازي ثبت نام كرد0 خانه مجردي داشت0 مي دانيد يعني چه؟ آن زمان ها دختري كه حتي با چند دختر ديگر در خانه اي جدا از پدر و مادر زندگي مي كرد، لايق معاشرت نبود0 اما او آن خانه را به عنوان كارگاه انتخاب كرده و در حقيقت در آن زندگي ميكرد0 تنها به مسافرت مي رفت0 مي دانيد يعني چه؟ آن زمان ها دختري كه بدون خانواده به مسافرت مي رفت، يك دختر فراري محسوب مي شد

اين دختر آوانگارد در سن نوزده سالگي عاشق شد0 عاشق يك دانشجوي شهرستاني سال آخر فيزيك كه تدريس خصوصي مي كرد و با هم ازدواج كردند. سيزده سال از ازدواج آنها مي گذرد و امروز او  سه فرزند دارد و در يك آپارتمان 80 متري با شوهر بساز - بفروشش در كمال خوشبختي ز ندگي مي كند0 اين دختر هنرمند كه بعد از ازدواج، ديپلم خياطي و آرايشگري و گريم را هم به هنرهاي قبلي خود اضافه كرد ، ديگر حتي براي انجام امور آرايشي و بهداشتي خودش هم از خانه بيرون نمي آيد0 وضع مالي شوهرش بد نيست0 به تازگي يك پرايد هم خريده اند0 موبايل هم دارند0 سالي يك مرتبه هم به مسافرت مي روند0 داشتن يك خانه نهايت آرزوي او بود كه اكنون به آن رسيده است

 او خوشبخت است چون جمعه شبها شوهرش زودتر به خانه مي آيد و با ماشين به گردش مي روند و گاهي بستني يا چيپس هم مي خورند! او خوشبخت است چون فرزندانش كامپيوتر و موتور شارژي دارند0 او خوشبخت است چون هميشه در حساب پس اندازش پول هست0 تنها نقطه تاريك زندگي اش، بي ملاحظگي خانواده شوهرش است كه با آن هم كنار مي آيد0 شوهرش از وقتي فيزيك را كنار گذاشته و بساز - بفروش شده طرز حرف زدنش هم تغيير كرده اما او با آن هم كنار مي آيد0 شوهرش آداب اجتماعي نمي داند اما خيلي مهم نيست چون در عوض براي داخل دكورشان ظروف كريستال گران قيمت مي خرد0 او سه فرزند دارد و اصلا نگران هزار و هشتصد كودكي كه در زلزله بم بي سرپرست شدند، نيست0 او نگران وقوع زلزله در تهران هم نيست و به ژاپني ها كه آمار تلفات زلزله در تهران را 2ميليون نفر برآورد كرده اند مي خندد0 او اصلا معني آوار را نمي داند0 زلزله را نمي فهمد0 فقر را نمي شناسد0 از انتخابات هيچ نمي داند0 برايش مهم نيست كه شهردار تهران يك قاتل است0 داستان افسانه نوروزي و كبرا رحمانپور را اصلا نشنيده 0تنها مجله مورد علاقه اش مجله روانشناسي است چون به او ياد مي دهد چگونه با شوهر و فاميل شوهرش بيش از پيش كنار بيايد0

اين زن خيلي خوشبخت است0 به او حسوديم مي شود0

posted by: mitra at 09:43 | link | comments (12) |

Wednesday, January 07, 2004

ßáÇÛ ÂÔäÇ

posted by: mitra at 07:12 | link | comments |

Sunday, January 04, 2004

ده شب است كه نخوابيده ام0 درست از پنج دي0 شبي كه بم لرزيد و 30 هزار آرزو را زير آوار برد0 ده شب است كه هراس دارم، نه براي خودم، براي آن كوچك ناتواني كه ناخواسته به دنيا آمده تا فقط سياهي ببيند0 براي آن عزيزي كه جز دلتنگي و جدايي و حسرت هيچ نديده و اينك نوبت آوار است كه بر سرش خراب شود0

پسركم را كنار خودم مي خوابانم0 مي خواهم سپرش باشم وقتي آوار زندگي در دنياي عقب مانده بر سرش مي ريزد0 خواب به چشمم نمي آيد0 مي ترسم خواب مرا در ربايد و خاك، پسركم را0 اينجا در گوشه از ياد رفته اي از اين دنياي بزرگ، در زمان گم شده اي از هزاره سوم، من نگران ريزش آوار بر سر تنها فرزندم، خواب به چشمم نمي آيد0 كمي آنسوتر اما در دنياي متمدن، انسانها بر اين احساس ابتدايي من مي خندند0 خواب آنها را هيچ آواري آشفته نمي كند0

صداي خروپفشان را مي شنوم000

posted by: mitra at 10:54 | link | comments (5) |

Wednesday, December 31, 2003

ما زنها

هنوز دو ماه نشده كه به اين شركت آمده ام0هيچ كدام از كارمندان مرا به درستي نمي شناسند0نه از حال من خبر دارند و نه از گذشته ام0 خط فكري ام را نمي شناسند0 اما000

سومين روز پس از حادثه بم اعلام شد كه زنان زلزله زده نياز مبرمي به نوار بهداشتي دارند0اين خبر را با زنان شركت در ميان گذاشتم و گفتم اگر مايليد براي خريد نوار بهداشتي پول جمع كنيم0 نيم ساعت بعد 43 هزار و 500 تومان پول از 14 كارمند زن جمع آوري شده بود يكي از بچه ها نيز با كارخانه چشمك تماس گرفته و از آنها درخواست خريد نوار بهداشتي به قيمت توليد كرده بود0 روز بعد تعداد 160 بسته 10 تايي نوار بهداشتي به بم ارسال شد و بچه ها حتي از من نپرسيدند اين محموله را از چه طريقي به بم فرستاده ام0

باز هم نمي دانم بخندم يا بگريم0 زنها موجودات عجيبي هستند000

posted by: mitra at 09:43 | link | comments |

Sunday, December 28, 2003

ارگ بم فروريخت

 دو هزار سال تاريخ به زير خاك رفت0 اين زلزله نبود0 شعر نمي گويم0 شوخي هم نمي كنم0 اين زلزله نبود كه اگر اين سرزمين قرار بود با زلزله خراب شود دو هزار سال دوام نمي آورد0 آن بي تمدن وحشي صفتي كه 25 سال قبل تبر به دست به تخت جمشيد رفت تا تاريخ را تخريب كند امروز طور ديگري سر بر آورده0

اين فرزندان تيمور و چنگيز كمربه خشكاندن درخت اين سرزمين بسته اند0 پروتكل امضا مي كنند تا دنيا كاري به كارشان نداشته باشد آنچنانكه تابه حال هم نداشته است0 دنيا 25 سال است كه كاري به كار اين جانيان ندارد كه اگر داشت 25 سال دوام نمي آوردند0 اين زلزله نبود0 ردش را در آزمايشهاي هسته اي سپاه پاسداران در كوير لوت بيابيد0

اين زلزله نبود000

posted by: mitra at 08:58 | link | comments (8) |

دادگاه تاريخ

عهد كرده بودم جز براي زنان قلم به دست نگيرم اما مگر زن نبود آنكه ضجه مي زد بر بالاي جنازه فرزندش در شب "بم"؟ مگر زن نبود آنكه پيكر نان آورش را در آغوش گرفته بود و ملتمسانه به دوربين هاي ديجيتالي هزاره سوم مي نگريست و سهم خود را از عصر تكنولوژي و فناوري مي جست؟ مگر زن نبود آنكه پيكر نحيف و جوانش را در سپيدي كفن مي پيچيدند تا آرزوهايش را بر خاك كنند؟

از شما مي پرسم سهم زنان از هزاره سوم چيست؟ سهم كودكان چطور؟ اصلاٌ سهم انسان هايي كه در اين سوي دنيا زندگي مي كنند از فناوري و تكنولوژي چقدر است؟چرا هنوز ما بايد مثل انسانهاي اوليه از لرزش زمين بلرزيم و از خيزش آبها فرار كنيم؟

آقايان با شمايم با شما كه قراردادهاي چند ميلياردي خود را فداي جان هيچ انساني نمي كنيد0 با شمايم كه مصلحت اقتصادي تان در عقد قرارداد با رژيم بي لياقت و بي كفايت جمهوري اسلامي بر جان 40هزار انسان مي ارزد0

آي آقايان تا به كي چشمانتان را مي بنديد و گوشهايتان را مي گيريد0 اي مدعيان طرفداري از حقوق بشر! زنان و دختران و نيز مردان و كودكان ما در گورهاي بي كفايتي رژيم منحوس جمهوري اسلامي زنده زنده خفه مي شوند0 صداي ناله هايشان را از زير آوارها مي شنويد؟ باز هم قرارداد ببنديد و باز هم دست دوستي جانيان را براي دلار و يورو بفشاريد0

تاريخ شمارا قضاوت خواهد كرد0

posted by: mitra at 08:49 | link | comments |

Monday, December 22, 2003

مادر بد

مي گويند مادر خوبي نيستم0 هيچ مي دانيد چرا؟ چون مي خواهم زندگي كنم و نمي خواهم قرباني باشم و مي خواهم هيچ منتي بر سر فرزندم نداشته باشم و مي خواهم قبل از زن بودن انسان باشم و قبل از مادر بودن زن باشم0

من يك مادرم اما مي خواهم زندگي كنم و چون پدر فرزندم از زندگيم لذت ببرم بدون آنكه باري بر دوشم احساس كنم0 من يك مادرم اما دوست دارم به فرزندم بياموزم كه مقام زن از مقام مادر بالاتر است و از همه اينها بالاتر مقام انسانيت است كه گويا چون مادر مي شوي بايد آن را از ياد ببري چراكه قبل از هرچيز آزاديت را از تو مي گيرند و وقتي آزاد نباشي پس انسان هم نيستي0

و من چگونه مي توانم انساني را تربيت كنم وقتي خود انسان نيستم؟ به من مي گويند مادر خوبي نيستم0 مي دانيد چرا؟ چون مي دانستم نبايد كودكي را به دنيا بياورم كه نمي توانم خود را به تمامي در اختيارش بگذارم0 چون مي دانم بايد به تمامي در اختيار كودكم باشم تا بهشت را به تمامي زير پايم فرش نند و آنكه مي داند گناهش از آنكه نمي داند به مراتب بيشتر است0

و من اينك فرياد مي زنم بهشت ارزاني شما باد0 شما كه هيچوقت مادر نبوده ايد و هيچوقت آزادي تان را فداي ديگري نكرده ايد و همواره انگ مادر بد را بر پيشاني ما زده ايد0 بهشت ارزاني شما باد كه بهاي آزادي تان به جويي نمي ارزد و من به فرزندم ياد مي دهم كه

  پدرم روضه جنت به دو گندم بفروخت

 ناخلف باشم اگر من به جويي نفروشم

posted by: mitra at 11:59 | link | comments (2) |

posted by: mitra at 08:53 | link | comments |

Friday, December 19, 2003

بخش  زنان ايران امروز   خواندني ست

posted by: mitra at 11:34 | link | comments |

Wednesday, December 17, 2003

صدام دستگير شد

 و من 23 سال به عقب بازگشتم

 سال 1359 شمسي0 ده ساله بودم كه نامه هاي برادر از سوسنگرد و هويزه بزرگم كرد0 به اندازه 30 سال بزرگ شدم0 از دختران سوسنگرد برايم نوشت0 از خودكشي هايشان براي اينكه به دست وحشي سربازان صدام حريمشان دريده نشود0 از زنان سوسنگرد برايم نوشت كه با لباس هاي پاره به اسارت رفتند0

از عروسكها برايم نوشت0 عروسكهايي كه تكه تكه شده بودند و عروسك هايي كه مي گريستند وقتي كه دختركان سوسنگرد لباسشان دريده ميشد0 از هويزه برايم گفت0 همانجا كه زنانش نيز پابه پاي مردان ايستادند تا حرمت خاكشان را حفظ كنند هرچند خود بي حرمت شدند0 همانجا كه زنانش نخواستند پشت پرده باقي بمانند هرچند پرده هاي آبرويشان را درندگان صدام دريدند0

از اسيران زن برايم گفت كه نمي دانم بر آنان چه رفت كه هنوز هم بعد از 23 سال لب به سخن نمي گشايند تا بگويند آنچه را كه صدام و درندگانش با آنان كردند. ذهن كوچك 10 ساله ام تمامي اينها را به خاطر سپرد و نفرت را شناخت و آن را درسينه نگهداشت0 چندين سال بعد زماني كه در روزنامه زن كار مي كردم، اولين زن اسير آزاد شد0 با هزار ذوق و شوق و البته دردسر ردي از او يافتم تا پاي سخنانش بنشينم كه مي دانستم گفتني زياد دارد0 وقتي شماره خانه اش را مي گرفتم صداي ضربان قلبم را مي شنيدم0 اما مادرش پاسخم را داد: او روزه حرف گرفته نه با شما كه با هيچكس ديگر حرف نمي زند0

و من از همين يك جمله دريافتم كه چه بر اسيران زن رفته است و يك بار ديگر ايمان آوردم كه جنگ مردان نيمي از آوارش را بر سر زنان مي ريزد و چه سنگين است اين نيمه0 و امروز ديكتاتور سقوط كرد و من به ياد تمامي گلهاي پرپر هويزه و سوسنگرد مي گريم كه لبخند حرامم باد تا ديكتاتورها زنده اند0

posted by: mitra at 11:39 | link | comments (1) |

Tuesday, December 16, 2003

اين نوشته ها از اين سوي آبها مي آيد0 همان "كوير وحشت" مي خواهم اگر بتوانم "به شكوفه ها به باران" سلام برسانم0

اگر سلامم را شنيديد جوابم را بدهيد0

posted by: mitra at 13:35 | link | comments (5) |