visited *loading* times
از وقتي يادم مي آيد قرآن بود و حافظ و سفره اي سبز كه همه را به نشستن دعوت مي كرد. از وقتي يادم مي آيد هفت سيني بود پر از شهد و شيريني و تلخي اگر داشت به هزار بهانه از سفره حذفش مي كرديم. (مادر هيچوقت نمي گذاشت سركه بر هفت سين بنشانيم كه آن را جعلي و اصلش را عسل مي دانست) شمعي اگر بر اين سفره بود كنار گل بود و شيريني.
حالا با گذر از دهه سوم عمر، عزيز 5ساله اي كه نيك مي داند عزيزترين است و حرفش ردخور ندارد، كاج سبزي به خانه مان آورد كه ستاره و زنگوله دارد و پاپا نوئلي كه شب از پنجره داخل مي شود و هدايا را زير اين درخت مي گذارد.
نمي دانم بخندم يا بگريم. هرچه هست خنده اوست كه ديگر نيك فهميده ام زندگي ام را به پايش داده ام. نوش جانش.
